لعنت تاریخ

تکيه بر لانه گژدم به امان نتوان کرد
در سفر تکيه به گم کرده رهان نتوان کرد
خاص پيمان شکنان لعنت تاريخ بود
بيش ازين وصف خسان شرح و بيان نتوان کرد
در دل هرکه بود خون غلامي به طپش
خون آلوده او پاک و روان نتوان کرد
باد را مرد خردمند نکوبد به هونگ
رنگ از خون پشک بحر روان نتوان کرد
موج ابحار به بيرون فگند لاشه خر
کاک مسکن به دل بحر روان نتوان کرد