نوازش قاتل

قاتل از ما دور شو ديگر چه مي خواهي زما
مي بـــري لذت يقـين دارم ز معـيوبي ما

از دو چـشم سبــز تو نور شرارت مي جهد
اي درنـده دور شـــو از تخت بيــماري ما

چون فرو دندان کند گرگان به مغز گوسفند
دست لـطف تـــو بود آن سان به پيشاني ما

بر حريفش لاشه خواري چون نمايد نيش خشم
خنده ات آن سان بود چون نيش بنمائي به ما

سيل خون خــلق اعــرابت نمايد جوي نفت
آمدي تا قبضه سازي ثروت ملي ما

عدل و آزادي تو مي گوئي که آري بهر ما
ليک باشد مطلب تـو سلب آزادي ما

عدل و قانونت بود زنجير هاي بردگي
قصد داري تا کني در گردن و در پاي ما

دشمن خود ساخته خلق جهان را ارتجاع
خوش بود اين کار او بهر شگوفائي ما

آرزوي ارتجاع " حافظ " جهانگيري بود
مرگ او نزديک گشته از جان بيني ما