وطن

محفلي نيست که ذکر تو در آنجا نبود
يک دل فارغ از انديشه و سودا نبود

از غم و رنج و شرار دلت اي مام وطن
هيچ فرزند تو پر درد تر از ما نبود

دل خون گشته وان پيکر صد چاک ترا
اي وطن مرهمي جز خون دل ما نبود

بهر بشکستن زنجير اسارت ز تنت
بجز از خيزش و پيکار ديگر راه نبود

هرچه گوئي همه داريم و نياز دل ما
بجز از رهبر هوشيار و دژ آگاه نبود

عاشقان تو فزون است بهر کوچه و در
نيست يک دل که ز هجر تو به غوغا نبود

عاشقان جمله شد از عشق تو افسانه ولي

همچو " حافظ " کسي از عشق تو رسوا نبود