دوستان عزیز و مهمانان عالیقدر !
بمناسبت 28 اسد ، شعری تهیه کردم که خدمت شما عرض میدارم و به تعقیب نامه یکی از دوستان را برایتان میخوانم.
آسمان ابریست
ابری که بدبختی می بارد
زمین غرق در امواج خون شد و سیلابش
بازگو مرگ هزاران بی گناست
رد و وسایقه آهنین پرنده های وحشی
ویران گر هزاران خانه و خانمان هستند
کوه های آتش فشان شدند و دره ها باروت زا
از فضا بمب می بارد و از خم و پیچ دره ها گلوله
انسان ها می میرند و حشی ها غارت میکنند
کشور اشغال شده مردمی و نامردمی از او استقبال میکنند
در شهرها ودهات
غروب هنگام سپیده دمها
نیمه شب ها و همه وقت
آزادی خواهان شهید شده اند
دشمنان شکست خورده اند
انسانها حماسه می آفرینند
اینجا نبردیست ، نبرد مردانگی
جنگ عادلانه
رزم مردمی
پیروزی حتمیست
یکی از دوستان نامه ای نوشته است و دریک قسمت از نامه اش چنین تذکر رفته است:
" در زمان استعمار انگلیس تصورات واهی در اذهان مردم ایجاد گردید که استعمار خارجی افغانستان را برای مدت طولانی واژگونه نگه میدارد، پس البته در کشور ریشه وطن پرستان مبارز از بیخ کشیده خواهد شد، فقر عمومی آغاز خواهد گردید، وحدت ملی افغانستان به واسطه تولید نفاق عمومی پشتون وتاجیک ، هزاره وازبک ، سنی وشیعه و امثالهم برهم خواهد خورد و بالاخره فضای دیگر و قشر دیگری ایجاد خواهد گردید که با منافع و مصالح مردم افغانستان ارتباطی نداشته و به ساز دیگران خواهد رقصید.
این تصورات تلخ در طبع روشنفکران تاثیر دو جانبه مثبت و منفی نمود یعنی گروهی نا امید گردیدند، و گروهی برای مبارزه حاضر شدند ، مثلا یک جوان تحصیل کرده در فرانسه ( محمد یعقوب خان کندک مشر توپچی) که به طرفداری شاه امان الله خان به جدیت خدمت کرده  و درعهد بچه سقاء به همین سبب محبوس شده بود، تصورات گروه اول روشنفکران را در طی یک نثر مختصری از زندان چنین تصویر نمود:
" من دراقیانوس بدبختی محکوم به فناستم ، فریاد و ناله ، دشنام یا التماس، بغض یا محبت ، کوشش یا سستی، هیچکدام مانع غرق شدن من نخواهد بود. من محکوم به اذاب استم، درین باتلاق متعفن لحظه به لحظه فروتر میروم ، شیون من به جایی نمیرسد و ناله ام دلی را متاثر نمیگرداند، هرکسی در اطراف من درین منجلاب پراز تیغ های زهرآگین و گزنده های کشنده ، غوطه ور است وهمه همدرد وهم بند من است ، هریک با نحوه خاصی به این اذاب دست به گریبان است، همه با ناله و ضجه ، آرزوی مرگ مینمایند و درعین حال ، همه از مرگ هراسانند، با آنکه برای لحظه ئی ، طعم شیرین زندگی نچشیده اند. درین جهنم که من میزیم، نور وهوا وجود ندارد، نعره و فریاد از نزدیک مسافتی شنیده نمیشود، تشنجاتی که روح ما را شکنجه مینماید از کوتاه ترین فاصله ئی دیده نمیشود. سکوت و ظلمت برین قبرستان وسیع حکمفرماست، این سکوت و ظلمت لایتناهی به قدری وحشت آور است که آلام دیگری دربرابرش ناچیزاست. ترس و وحشت سراپای ما را فراگرفته ، بدگمانی وبدبینی بالای سرما خیمه افراشته ، دیگر از سایه خود بیمناک و از برادر خود بدگمانیم ، همه از هم و با هم رنج میبریم، همه از هم و با هم میترسیم، همه از هم و باهم فریاد میکشیم، همه از هم و با هم ناراضییم ، همگی ازهم متنفر و بیزاریم ولی همگی با هم این جهنم واقعی را بوجود آورده ایم ! راستی و درستی ، وطن خواهی و نوع پروری ، کلمات متداوله ماست ، ولی در عمل جزء ترس وکینه ، رنج وبدبختی حاصلی نداریم ، آنچه در محیط ما وجود دارد ، برای تشدید شکنجه و افزایش رنجهای ماست، علمای علام ، از عمل نیک محروم است، پاسبان دزد است ، قاضی راشی است ، دولت هم دشمن جان ماست، فرهنگ کانون جعل وفساد گشته و عدلیه مرکز ظلم و قساوت ! همه میدانیم و همه آهسته این قضایا را صحبت مینمایم، با وجود آن به متعالمان و ملانمایان احترام میگذاریم ، از پاسبان میترسیم ، به قاضی التماس میکنیم ، از دولت انتظار شفقت و مساعدت داریم و برای دفع ظلم به حکومت پناه میبریم! اما ، احترام به عالم نمایان ، ترس ما از پولیس ، التماس ما به قاضی ، دادخواهی ما به حکومت وعدلیه همه ریاکاری و دروغ است و دعای علماء ، تحفظ پولیس ، عدالت قاضی از آن دروغ تر است.
دروغ آتش هیزم جهنم ماست ، دروغ ماده اولیه این کارخانه ، رنج و عذاب است، دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعه آفت والم است ، آری ، دروغ تخم پرحاصلیست که لاینقطع در سرزمین بلا کاشته شده و میوه آن بر خرمن کینه و عداوت ، تنفر و بدبینی ، افزوده میرود، دروغ کانسرت شیاطین و آهنگی است  که در سرتاسر این قبرستان نواخته میشود ، دروغ سرود جهنمیان است، زندگی ما چیست؟ درمیان شعله های جهنم میخندیم ، گریه میکنیم. میترسیم ، مائوسیم ، امیدواریم ، میروییم و نمو میکنیم ، گل میدهیم و پژمرده میشویم، لیکن لهیب این آتش سوزنده ما ابدی است. مگر نسل های آینده ما نیز درین جهنم برای ابد خواهد سوخت!"
" اصلا زندگی ما به معنی حال وجود ندارد ، زندگی ما به فردا احاله میگردد و ما به فردا علاقمندیم ، فردائی که امروز نمیشود و در پی خود فردای دیگری دارد ،با وجود آن این فردا مرجع امید ماست. فردا آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امیدبخشی است که در سرتاسر جهنم ما طنین می اندازد، فردا سرور دایمی ماست ، فردا نان خواهیم خورد، فردا دفع ظلم خواهد شد ، فردا آلام و مصایب ما کمتر خواهد شد ، فردا دژخیمان ما دست از شکنجه و تعذیب ما خواهد کشید، فردا صدای شلاقی که استخوان های ما را خورد میکند شنیده نخواهد شد ، ما منتظران این فردا استیم . "
" هر سطری ازین نوشته ، شامل یکی از مواد قانون جزائی ماست، درین کشور حرف بد، جزء جنایت است لیکن " عمل بد" مباح است، درینجا همه کارهای بد عملی میشود ، بدون آنکه حرفی از آن به زبان آورده شود و کلیه حرفهای خوب زده میشود بدون آنکه ذره ائی عملی گردد، ندای فضیلت و تقوا ، از زمین به آسمان میرود ، ولی فضیحت و رسوائی از در ودیوار میبارد. راستی و درستکاری اولین الفبای تدریس مکاتب است ، ولی این نخستین دروغ و نادرستی است که به اطفال ما تعلیم داده میشود. قهقه ما زهرخندی از بغض و عدوان است که به هر طرفی متوجه گردد چون شعله آتش سوزنده و کشنده است. منظره بدبختی و بینوائی دیگران مسبب نشاط ماست. گرچه ظاهرا با چهره معصوم وغمناک میگوییم: " آه بیچاره ! " اما در باطن موجی از مسرت آتش سبعیت درونی ما را تسکین مینماید. اینجا سرزمین عجایب و اسرار است ، مادامیکه سر دیگری را از بدنی جدا مینمایند ، با آهنگ پدرانه میگوییم : " میازار موری که دانه کش است ، که جان دارد و جان شیرین خوش است"
تشکر
" پارتیزان"